Wednesday, 14 October 2009

کارل یونگ و جام مقدس ناخودآگاه

ماه گذشته پس از مروری بر مصاحبه‌ء ژوزف کمپبل، ورای عکس‌ها و کتاب‌های کارل گوستاو یونگ به مصاحبه‌ای که او با تلویزیون بی‌بی‌سی داشت رسیدم. پیشنهاد می‌کنم آن را از دست ندهید. شادمان از دیدن خود یونگ در حال گفتگو، خبر چاپ کتابی را خواندم . خبری که شاید از اتفاقات جالب دنیای روانکاوی و رؤیا باشد.
«روح من، کجایی؟ آیا صدایم را می‌شنوی؟ دارم با تو حرف می‌زنم، صدایت می‌کنم، آنجایی؟ من بازگشته‌ام، دوباره اینجایم. غبار تمام سرزمین‌ها را از پاهایم زدوده‌ام، و سراغ تو آمده‌ام. با توام. پس از سالها سرگردانی، دوباره به سوی تو آمده‌ام. آیا باید همهء آن چه را که دیده‌ام، تجربه کرده‌ام و یا شنیده‌ام برایت بازگویم؟ تو نمی‌خواهی چیزی دربارهء طنین زندگی و دنیا بشنوی؟ اما تو یک چیز را باید بدانی: "تنها چیزی که آموخته‌ام این است که زندگی را زندگی باید کرد."». کتاب قرمز، بخش نخست، لیبر پریموس.
این جملات از آن کسی نیست جز یونگ در نخستین بخش از «کتاب قرمز» تازه چاپ شده‌اش، با ٢٠٥ صفحه ، در اندازهء ٢٩ سانت در ٣٩ سانت، که ١٦ سال از زندگی خود را در نهان به آن اختصاص داده بوده است. این کتاب سال‌ها بخشی از گنجینهء خانوادگی یونگ شمرده می‌شده و برای آن که از دسترس مشتاقان چاپش دور نگه داشته شود، در صندوقچه‌ای در بانک سوییس از آن نگهداری می‌کرده‌اند. گویا خیلی‌ها از وجود این کتاب قطور آگاهی داشته‌اند و ناشرین بسیاری خواسته بودند تا افتخار چاپ آن را پیدا کنند اما هربار با پاسخ شدید و منفی خانوادهء یونگ روبرو می‌شده‌اند. این که چرا خود یونگ آن را به دست چاپ نسپرده بوده است، گمان‌های زیادی می‌رود که شاید ترس از خراب شدن شهرت علمی‌اش مانع رونمایی این کتاب می‌شده و یا هراس از آن که دیوانه قلمدادش کنند.
این کتاب قطور و سنگین با خطاطی زیبای یونگ، پر از نقاشی‌های تمپرا با فیگورهای اسطوره‌ای و شکل‌های گرافیکی وسمبولیک با تاش‌هایی از رنگ‌های قرمز و آبی و سبز و ... و یا ماندالاهای هندوها و بودایی‌هاست که مجموعه‌ای از رؤیاهای اویند. او با استفاده از فرآیند تخیل ِ فعال یا نوعی رؤیاپردازی آگاهانه به گفتگویی درونی با دو شخصیت خیالی(زنی جوان با نام سالومه و مردی پیر با نام الیجاه که در طول داستان به فیله مون تغییر نام می‌دهد) می‌پردازد و در پس آن تلاش می کند تا از ناخودآگاه خود سر دربیاورد. این دو شخصیت را ماری سیاه همراهی می‌کند. یونگ در داستانش به دورانی شبیه قرون وسطی پرت می‌شود و به جستجوی روح گم کرده‌اش می‌پردازد. پس از ماجراهایی پیچیده و آموزنده، با قرارگرفتن روح در سر یونگ، او دوباره آن را می‌یابد. می‌گویند یونگ ٣٩ ساله بوده است که نوشتن این کتاب را آغاز کرده و آن را «رویارویی با ناخودآگاه» می‌نامیده است. کتاب پیچیده‌ای که حتی برای مطالعهء غیر علمی نیز جذاب به نظر می‌رسد. برای آنان که تا چند روز آینده به نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌روند، شاید دیدن این کتاب گران‌قیمت از نزدیک، خالی از لطف نباشد.
پیوست ١: مصاحبهء بی‌بی‌سی با یونگ: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم
پیوست ٢: مصاحبه با ژوزف کمپبل (قدرت اسطوره): بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، بخش ششم
پیوست ٣: کارل یونگ و جام مقدس ناخودآگاه، نیویورک تایمز، نوشتهء سارا کوربت، ١٦ سپتامبر ٢٠٠٩
پیوست ٤: نمایشگاه کتاب قرمز در نیویورک، موزهء هنر رابین، ٧ اکتبر ٢٠٠٩ تا ٢٥ ژانویه ٢٠١٠
پیوست ٥: کتاب قرمز در آمازون
پیوست ٦: فیلم کوتاهی دربارهء این کتاب در شبکهء آلمانی «زد د اف»
پیوست ٧: بروشور کتاب به زبان آلمانی،




****************

.

Tuesday, 8 September 2009

روزی که همسایهء چند خانه آن طرف‌تر (کارینا) از من خواست تا پرترهء دختر کوچولوی سه ساله‌اش (ماریا) را با مداد سیاه طراحی کنم، هنوز با هم دوست نبودیم. کارینا به ندرت به من سلام می‌کرد و کمتر پیش می‌آمد که هنگام سلام کردن از راه دور، لبخندی بر لبانش بنشیند. اما ماریا از همان اوانی که شروع به صحبت کرد، به همه با لبخند شیرینش سلام می‌کرد که خوب من هم از این امر مستثنی نبودم. همیشه از پنجره که نگاهش می‌کردم با آن که زیبایی در او نمی‌دیدم اما صورت و لبخند کودکانه‌اش ناخودآگاه لبخند بر لبانم می‌آورد. روزی از روزها کارینا درخیابان مرا دید و از من خواست تا پرتره‌ای از ماریا بکشم. می‌گفت که باید تا پیدا کردن یک عکس خوب صبر کنم. روزی دوباره او را در خیابان دیدم. فوراً پیش‌دستی کرد و گفت هنوز عکس خوبی از او پیدا نکرده. پیشنهاد کردم تا اگر موافق است، خودم از ماریا عکس بگیرم. گویا تصمیم گیری برای عکاسی من از دختر کوچولویش آن قدرها آسان نبود که چند روزی طول کشید تا پاسخی دریافت کنم. یک روز آفتابی زنگ خانه‌مان به صدا درآمد. در را که باز کردم نه تنها کارینا و دخترش، که ایریس و دختر کوچولوی او (آنا) هم پشت در ایستاده بودند. ایریس همسایهء دیوار به دیوار کاریناست. آمده بودند تا هم از ماریا عکس بگیرم و هم از آنا. نگرانی را در صورت کارینا به روشنی می خواندم. برایم تعجبی هم نداشت. چرا که می‌دانستم برای کارینا غریبه‌ای خارجی بیش نیستم. با صراحت اعلام کرد که فقط از کلّهء ماریا عکس بگیرم. از او اجازه خواستم تا اگر ممکن است سرشانه‌های ماریا هم در عکس دیده شود. با سختی سری به موافقت تکان داد. تا امروز فرصت نکرده بودم کار را شروع کنم. دو سه ساعتی بیشتر طول نکشید. در طول طراحی، تمام سعی‌ام را به کار بستم تا لبخند ماریا را همان گونه که هست بر کاغذ بیاورم. و در تمام مدتی که پرترهء او را می‌کشیدم لبخندی هم بر لبان خودم نشسته بود! ساعتی پیش زمانی که دست از کار کشیدم، از پنجره سر بیرون آوردم و دیدم کارینا روی پله‌های‌شان نشسته و دوچرخه‌سواری ماریا با دیگر بچه‌های محل را تماشا می‌کند. دور کار را کاغذی پیچیدم و به خیابان دویدم. تا مرا دید با شتاب از جایش بلند شد و به طرفم آمد. دیدم که ماریا هم سوار بر دوچرخهء پلاستیکی‌اش پا زنان به طرفمان می‌آید و در پی او دیگر دخترانی که آنجا بودند. کارینا آن قدر هیجان زده و به قول خودش کنجکاو بود که شکیبایی نداشت تا کاغذ را پاره کند. تا به حال چنین لبخندی بر لبان او ندیده بودم. با خوشحالی پرتره را به دخترها نشان داد و گفت: این درست خود ماریاست!
پیوست: برای بهتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید.

در فیلم «شور زندگی» جایی گوگن با فریاد به وان‌گوگ می‌گوید: تنها چیزی که درنقاشی‌های تو می‌بینم این است که آنها را با سرعت کشیده‌ای. وان‌گوگ با خشم فریاد می‌زند: شاید برای آن که با سرعت نگاهشان کرده‌ای!
*****
با نگاه به آثار لوسین فروید نقاش آلمانی، همیشه فکر می‌کردم پوست آدمها در نقاشی‌های او مرگ را روایت می‌کنند. فکر می‌کردم پشت این نقاشی‌های پر قدرت اما رنگ پریده، آدم خشنی باید وجود داشته باشد.... فیلم گفتگوی او را که اما تماشا کردم، با شگفتی دیدم هر آن‌چه گمان کرده بودم اشتباه از آب درآمده. و عجیب آن که رنگ پوست آدم‌های نقاشی‌هایش هم چقدر به رنگ پوست خود او نزدیک است. او آن‌چنان که شهرت یافته، تنها نقاش زن‌های چاق نیست، اگرچه هرگز از مدل‌های زیبا با ژست‌های زیبا هم در نقاشی‌هایش بهره نمی‌برد.
فیلم این گفتگو را به هر آن که نقاش است پیشنهاد می‌کنم. مردی که همیشه از دوربین و مصاحبه فراری است.
بخش نخست
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
پیوست: این گفتگو در گالری هیوارد لندن، با ویلیام هیور در سال ١٩٨٨ انجام شده است.